<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آنسوی اوتیسم &#187; تجربیات</title>
	<atom:link href="http://prt-autism.ir/fa/category/experiences/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://prt-autism.ir/fa</link>
	<description>اوتیسم یک رنگین کمان است...</description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 Dec 2017 07:24:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=4.2.38</generator>
	<item>
		<title>پسرم سخن بگو &#8230;</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%85-%d8%b3%d8%ae%d9%86-%d8%a8%da%af%d9%88/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%85-%d8%b3%d8%ae%d9%86-%d8%a8%da%af%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Mar 2015 18:12:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت اوتیسم]]></category>
		<category><![CDATA[حواس پنجگانه]]></category>
		<category><![CDATA[کلام . استعدادهای نهفته .]]></category>
		<category><![CDATA[نواها و نغمه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=9084</guid>
		<description><![CDATA[پسر زیبایم بیا دست مادرت را بگیر و با خود ببر به دنیای شگفت انگیز درونت . بیا با هم قدم بزنیم در کوچه پس کوچه های این شهر قشنگ . برایم از مناظر منحصر به فرد ش بگو ، از بارانش ، آفتابش ، آسمانش ، از نواها و نغمه هایش بگو . راستی ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">پسر زیبایم بیا دست مادرت را بگیر و با خود ببر به دنیای شگفت انگیز درونت . بیا با هم قدم بزنیم در کوچه پس کوچه های این شهر قشنگ . برایم از مناظر منحصر به فرد ش بگو ، از بارانش ، آفتابش ، آسمانش ، از نواها و نغمه هایش بگو . راستی آدمهای شهر تو چگونه اند ؟ شنیده ام همه&nbsp; مثل خودت&nbsp; مهربان اند ، صادق اند و بی آزار . بارها دیده ام که تحمل ناراحتی و اشک من برای تو بسیار دشوار است . و دیده ام که&nbsp; گریه دیگران وجود تو را به هم می ریزد . یکی از آدمهای شهر تو می&zwnj;گفت با اینکه دیگران مرا مسخره می کنند و آزارم می دهند ، من آنها را نمی آزارم&nbsp;.&nbsp;</span>
</p>
<p>
	<a href="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2015/03/IMG-20150307-WA0008.jpg"><img alt="IMG-20150307-WA0008" class="alignnone size-medium wp-image-9090" height="240" src="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2015/03/IMG-20150307-WA0008-300x240.jpg" width="300" /></a>
</p>
<p>
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">پسرم بگو به من از هر چه تو را می&zwnj;آزارد . می دانم که حواس پنجگانه تو خیلی قوی است . پس از صدا های آزاردهنده ، نورها ، فشارها ، بوها ، طعمها ، از هرچه بر تو سنگینی می کند ، برایم بگو .</span>
</p>
<p>
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">از عواطفت بگو . چقدر برایم دردناک است نگاههای پر از کلام تو وقتی می&zwnj;خواهی چیزی به من بگویی و نمی&zwnj;توانی . وقتی با بغض به من خیره می شوی ، چشما نت پر از اشک می شود ، لبانت می&zwnj;آید که چیزی بگوید اما &#8230;</span>
</p>
<p>
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">پسرم خاموش نباش ، سکوت تو پرده&zwnj;ای است بر استعدادهای نهفته تو ، بر حافظه بی نظیرت و بر توانایی خارق العاده تو در بعضی امور . پسرم من این پرده را کنار خواهم زد قصه این شهر زیبا را به گوش همه خواهم رساند . کلمات را رام تو خواهم کرد . کلامت شنیده خواهد شد. درست است که تو حرف می زنی اما من بیشتر می خواهم .</span>
</p>
<p>
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">پسرم سخن بگو &#8230; </span>&nbsp;&nbsp; &nbsp;بیشتر
</p>
<p>
	&nbsp;
</p>
<p>
	صدیقه فراهانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%85-%d8%b3%d8%ae%d9%86-%d8%a8%da%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات دوست همدل</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jan 2015 04:16:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات خوانندگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=9047</guid>
		<description><![CDATA[زمانی که احساس کردم پسرم دچار مشکل شده روزی نبود که به سراغ دکتر جدیدی نرویم اما نمی توانستند بفهمند . اوتیسم در ایران شناخته شده نبود و آخرین تشخیص ، بیماری روانی بود . هر روز خسته تر و دلسردتر به خانه برمی گشتم تا بعد از یک سال و نیم آفای جوانی که ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>
	زمانی که احساس کردم پسرم دچار مشکل شده روزی نبود که به سراغ دکتر جدیدی نرویم اما نمی توانستند بفهمند . اوتیسم در ایران شناخته شده نبود و آخرین تشخیص ، بیماری روانی بود . هر روز خسته تر و دلسردتر به خانه برمی گشتم تا بعد از یک سال و نیم آفای جوانی که تازه لیسانس مشاوره شده بود مشکل ما را فهمید: اوتیسم و قصه از اینجا شروع شد . بیست سال پیش هیج کس کلمه اوتیسم را نشنیده بود منجمله خود من . حتی چهار سال پیش که میخواستم برای پسرم معافی سربازی درخواست کنم پزشک ارتش نه میدانست اوتیسم چیست نه آسپرگر . برای گرفتن مجوز بنیاد این کلمه نا آشنا را به هر کس معرفی کردیم اذعان کرد که ای داد یکی از آشناها یا بستگانم مبتلاست . فعالیت من از سه سالگی پسرم شروع شد کاردرمانی ،گفتاردرمانی بازی درمانی های ده جلسه ای با هزینه های سنگین و سرسام أور بعد از هر ده جلسه کمی استراحت و یک گروه جدید به امید بهبودی اما نتیجه بی نتیجه . شاید پیشرفت ٢۵/. درصد هر بار بود . گاهی به ناشکری خدا میرسیدم که اگر فرزندم سرطان داشت اقلا تکلیفش معلوم بود در ان زمان اگر میشنیدم ته دنیا ، عمق دریا یا زیر کوه سنگی هست که باید با دست بکنم و آنرا به پسرم بدهم تا شفا یابد می رفتم اما سودی نداشت . همه زندگی به کنار رفت دربست در اختیار او قرار گرفتم دو فرزند دیگرم هم در نهایت کودکی همدلم بودند در حالی که خود نیاز به توجه مادر داشتند . اسامی را خوب می گفت . به اولین کسی که تشخیص داد آقای محمدی نیا در کلینیک توحید می گفت آقا عمو و اسامی همه را می&zwnj;گفت . جالب اینجاست که گهگاهی یادشان می کند اتفاقا چند روز پیش میگفت مامان یادته جهار سالم بود میرفتم بیش آقا عمو یا آقای امانی یا معلم آمادکی یا یا یا با قید اسم کلاس ووووو<br />
	از مفیدترین کارهایی که برای تمرکزش تا حدی نتیجه داد این بود که در محلی کمی تاریک جراغ قوه یا شمع روشنی را حرکت می&zwnj;دادم تا توجهش را جلب کند آن زمان به تنهایی بار را به دوش می کشیدیم . نه همدلی داشتیم نه یاوری اما امروزه و این چند سال اخیر در هر گوشه از مملکت یک موسسه و بنیاد و ان جی او کلینیک و مدرسه تاسیس میشود که نیمی از آنها توسط اولیای فرزندان طیف اوتیسم هستند متاسفانه در مدت کوتاهی که من در ایران شاهد تاسیس اینکونه مراکز بودم متوجه شدم به جای همدلی و همبستگی و ایجاد محیطی که بتواند به کمک خانواده ها وفرزندانشان بیاید جوی سراسر رقابت ومن و توبی و عداوت إیجاد شده بود . متخصصین بیشتر به فکر پر کردن حساب بانکی بودند و خانواده ها بجز یکی دو مرکز حیران که جه کنند غافل از ابنکه یکدیکر را دریابند کودکانی که نه خود و نه خانواده شان به سختی در جامعه پذیرفته میشوند . اولیایشان بأید با هم در ارتباط باشند از هم کمک بگیرند با هم تبادل نظر و تجربه داشته باشند در مشکلات به هم کمک کنند . من ساعتی فرزند دوستم را اگر امکان نگهداری درکنار فرزند خودم را دارم نگهدارم تا دوستم به کارش برسد و بالعکس جون درد مشترک داریم باهم برنامه پارک و پیک نیک و رفت و آمد داشته باشیم .
</p>
<p>
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">&nbsp; یکی از دغدغه هایم این بود که آیا روزی او میتواند الفبا و اعداد را بیاموزد؟ جه شبها که تا صبح بیدار بودم و به این موضوع فکر می کردم زمان مدرسه رفتنش که رسید چون تک کلام دلخواه داشت اما جمله و تمرکز و پاسخ &nbsp;، خیر. هر بهار اموزش و پرورش از کودکان تست میجوید و انها را به مدرسه معرفی می کند مطمئنان که بسیاری از خانواده ها نکران این مطلب هستند</span><br style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;" /><br />
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">فرزندم اموزش پذیر تشخیص داده شد که باید به مدرسه استثنایی میرفتم این برایم بسیار مشکل بود از طرفی دختر بزرگم&nbsp;بهترین دانشکاه ایران و یکی از بهترین رشته های مهندسی قبول شده بود سیل تلفن تبریک دوست و إشنا سرازیر شد اما بعد ازمکالمه اشکم سرازیر می شد که خدایا کسی از دلم خبر ندارد امروز اذعان دارم که اشتباه میکردم فرزندان ما چون ظاهر طبیعی دارند بیشتر اولیا ازپذیرفتن مشکل فرزندشان طفره میروند کما این که خود من تا وقتی با افراد بنیاد اشنا نشده بودم نپذیرفته بودم و بجز خواهرم هیجکس نامی از اوتیسم از من نشنیده بود</span><br style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;" /><br />
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">او به مهد کودک که متعلق به یکی از اشنا بان بود میرفت که واقعا نعمتی بود دو سال امادکی را گذراند و در دبستان مجددا در کلاس امادکی پذیرفته شد . نکته مثبت این که این دو سال تاخیر برای یادگیری او بسیار مثبت و مفید بود . اولین روز مدرسه هنگام برنامه صبحکاهی چنان اشک میریختم که همه اولیا دورم جمع شده بودند و مرا دلداری میدادند واما بعد از یک هفته به شدت پشیمان شدم دیدن این فرشته های معصوم این کادر اموزشی بینهایت دلسوز در مدرسه پیدایش خانواده هایی که هنوز دوستی ها ادامه دارد پیش خود گفتم هیج کار خدا بی مصلحت نیست معلم امادکی و کلاس اول بی نظیر بودند پسرم هنوز یادشان میکنند مدیر بسیار باکفایت و مجرب و دلسوز که می نشست غذا در دهان بچه ها میکرد حیف که این کادر همه باز نشست شدند</span><br style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;" /><br />
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">ریاضی خواندن ونوشتن را دوست داشت و خوب پیش میرفت همیشه بیشتر ازتکالیفش با او کار میکردم و قبلا هم نوشتم چگونه با ویدیو الفبا را یاد گرفته بود&nbsp; در اخر سال با معدل ٢٠ قبول شد معلمش به من گفت جای بسر تو اینجا نیست&nbsp; ببر مدرسه مرزی</span><br style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;" /><br />
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">خانم زارعی سرسختانه با پذیرش نوید مقاومت میکرد وقتی اصرار و اشکهای مرا دید شرط گذاشت که معلم از او تست فارسی و ریاضی ارزیابی کند که قبول شد باز هم مشروط به این که انفرادی درس بخواند بعد از مدتی یک همکلاسی دختر بسیار نارنین پیدا کرد که ٢ سال بأهم همکلاسی بودند و بدون حضور یکدیکر حاضر نبودند به کلاس بروند</span><br style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;" /><br />
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">برای حفظ کلمه ترکیب أوائل مقاومت می کرد و با مشت و لگد به من می کوبید اما بعد از چند روز با حافظه عالی که داشت این مشکل هم برطرف شد&nbsp; کم کم تبدیل شد به دفتر یادداشت خانواده تمامی اسم و ادرس ها را از او می پرسیدم اسم تمام فیلمها هنر پیشه ها کارگردان خواننده نوازنده مجری و و و را میگفت قبل از این که سأعت را در ۴-۵ سالگی یاد بگیرد زمان هر کاری مخصوصا برنامه های تلویزیون را می دانست با گفتن اسم برنامه ان را روشن می کرد مشاور تاکید کرد به این میگویند ساعت مغز که خوب کار می کرد مشکل اصلی ما درس علوم سوالات مفهومی و انشا بود</span><br style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;" /><br />
	<span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8000001907349px; line-height: normal;">در ساعاتی که او درس داشت من در سالن انتظار مینشستم به همراه تنی چند از اولیا که همدل بودیم و تجربیات را رد و بدل می کردیم به جرات می توانم بگویم تنها ساعت فراغت و استراحت و حتی تفریح من دو ساعتی بود که او در کلاس بود درنهایتی که سعی می کردم بشنوم درس معلم کجاست تا در خانه تمرین کنم . یک زوج جوان که دخترشان سندرم داون داشت&nbsp; در فاصله ای که فرزندانمان در کلاس بودند با هم صحبت میکردیم هر دو جوان بسیار خوش بر و رو تحصیلات عالی از خانواده های سرشناس و تنها نوه از دو خانواده با تاکید بر جوانی انها یک روز که فقط بابا. با فرزندش امده بود گفتم: اگر دستم به خدا میرسید میپرسیدم دیگر شما چرا با متانتی خاص که برازنده شخصیت والای او بود کتابی به دستم داد و گفت این را بخوانید جوابنان را میدهد: کتاب دراغوش نور اثر کاترین باندر</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پتوی سنگین</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d9%be%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%b3%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d9%be%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%b3%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Jul 2014 00:35:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت اوتیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=8783</guid>
		<description><![CDATA[پتویی که مى بینید را با ماسه&#8204;های کنار دریا درست کردم . و ایده اون رو از تمپل گراندین گرفتم . می د انید که تمپل گراندین مخترع ماشین فشار ( squeezing machine ) است و اگر فیلم او را دیده باشید دستگاهی که او با طناب و تخته ساخته است ، می توانست اضطراب ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">
	<div id="attachment_8789" style="width: 630px" class="wp-caption aligncenter"><img style="width: 235px; height: 388px; float: left;" src="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/07/Screenshot_2014-07-06-12-46-16-649x1024.jpg" alt="پتوی سنگین" class="size-large wp-image-8789 wp-caption aligncenter" /><p class="wp-caption-text">پتوی سنگین</p></div>پتویی که مى بینید را با ماسه&zwnj;های کنار دریا درست کردم . و ایده اون رو از تمپل گراندین گرفتم . می د انید که تمپل گراندین مخترع ماشین فشار ( squeezing machine ) است و اگر فیلم او را دیده باشید دستگاهی که او با طناب و تخته ساخته است ، می توانست اضطراب او را کم کند . وقتی که برای چند دقیقه تحت فشار آن دستگاه قرار می گرفت به آرامش می رسید .<br />
	این دستگاه اکنون به شکل پیشرفته&zwnj;تری در بعضی کلینیک ها موجود است . مثلا&quot; من در مرکز تبسم در مشهد دیده ام . اشکال این دستگاهها این است که در دسترس بچه&zwnj;ها نیست و زمانى که این افراد نیاز دارند نمی توانند استفاده کنند .<br />
	از این رو به فکر درست کردن این پتو افتادم . پسرم بعد از هر بار استفاده از این پتو کاملاً آرامتر و شا دتر می&zwnj;شد . سال گذ شته تقریباً روزی یک بار نیاز پیدا می کرد و به من می&zwnj;گفت heavy blanket می خوام ولی الان چند ماهی هست که تقاضایی نمی کند .<br />
	جالب است بدانید که برای استفاده از این پتو مراسم خاصی داشت ، I بتدا آهنگ &quot; همه چی آرومه &quot; را می&zwnj;گذاشت بعد زیر پتو می خوابید . تا چند دقیقه خیلی وول می&zwnj;خورد و بعد کم کم آرام می&zwnj;شد .<br />
	اگر فکر میکنید فرزند تان این نیاز حسی را دارد توصیه میکنم این پتو را درست کنید یا سفارش دهید برایتان درست کنند .<br />
	با این نشانه ها می توانید به این نیاز پی ببرید :<br />
	بچه هایی که دوست دارند بین فرشهای لوله شده قرار بگیرند . یا روی زمین قلت می زنند و پتو را به خودشان می پیچند .<br />
	بچه های که دوست دارند پتو و بالش های زیادی را روی خودشان بیندازند .<br />
	یا بچه هایی که دوست دارند محکم بغل شوند ، البته نه توسط غریبه&zwnj;ها . من یا دم هست که پسرم را. محکم بغل می کردم و لی باز هم به من می&zwnj;گفت بیشتر فشار بده .<br />
	من در آخر طرز تهیه آن را می&zwnj;گویم :<br />
	اگر شن بهدا شتی در اختیار ندارید ا بتدا شن&zwnj;ها را کاملا&quot; جلو آفتاب یا روی حرارت خشک کنید . سپس شنها را درون کیسه&zwnj;ها ى نایلونی زیپ دار بریزید بعد این کیسه&zwnj;ها را درون پارچه گذاشته و می دوز ید.<br />
	امیدوارم مفید بوده باشد .<br />
	موفق باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d9%be%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%b3%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من چگونه ام ( توصیف دنیای زیبای رضا به قلم خودش ) قسمت سوم</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84-2/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jun 2014 00:40:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات شیرین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=8778</guid>
		<description><![CDATA[۱۸-علاقه به اعداد همیشه با دیدن اعداد و بازی یا سر و کار داشتن با آن ها به آرامش می رسم و لذت خاصی می رسم و به همین دلیل خیلی به بازی سودوکو علاقه مندم. یکی از هیجانات زندگی ام این است که وقتی وارد جایی می شوم، ساعت دیواری دیجیتال در آن جا ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<a href="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/08/image-46d41651803a1255874eb73994722ada8d4dcd6e3c5ca4c758599b013015cce3-V.jpg"><img alt="image-46d41651803a1255874eb73994722ada8d4dcd6e3c5ca4c758599b013015cce3-V" class="alignnone size-medium wp-image-8889" height="300" src="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/08/image-46d41651803a1255874eb73994722ada8d4dcd6e3c5ca4c758599b013015cce3-V-225x300.jpg" width="225" /></a>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">۱۸-علاقه به اعداد</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">همیشه با دیدن اعداد و بازی یا سر و کار داشتن با آن ها به آرامش می رسم و لذت خاصی می رسم و به همین دلیل خیلی به بازی سودوکو علاقه مندم. یکی از هیجانات زندگی ام این است که وقتی وارد جایی می شوم، ساعت دیواری دیجیتال در آن جا به همراه زمانی که نمایش می دهد ببینم و آن قدر صبر کنم تا اضافه شدن یک دقیقه به آن تایم را مشاهده نمایم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">۱۹-درون گرایی</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">آدم درون گرایی هستم و علاقه ای به ارتباطات زیاد ندارم اما منزوی محض نیستم و اتفاقا دوستانی دارم که دوستان عادی ام نیستند بلکه دوستان صمیمی ام هستند اما حتما دوستانی را انتخاب می کنم که اهل فکر و مطالعه و اخلاق و احترام گزار باشند و این دوستان محدودم هستند و جز این، هر گونه ارتباطی را کات می کنم مثل دوستانی که یا مرا اسباب خنده شان می کردند یا از پایین تنه خانم ها و دختر و مارک کفش و لباس و دور بازو می گفتند.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">۲۰-ارتباط بهتر داشتن با بزرگ تر ها نسبت به هم سالان</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">از بچگی این گونه بودم. در انگلستان در مدرسه اصلا نمی توانستم با بچه ها ارتباط برقرار کنم و این از دلایلی بود که به خانه مان مددکار فرستادند اما با یکی از مربیان مرد مدرسه مان به نام دیوید خیلی می ساختم و ارتباط برقرار می کردم و همیشه پیش او می رفتم. اکنون هم در دانشگاه، یک هم کلاسی دارم که مرد چهل ساله است که خودش به من گفته است که تو بین بچه های کلاس فقط با من می تونه ارتباط خوب برقرار کنه و فقط من تو اونا می تونم درکش کنم و من هم این حس رو دارم که او مرا بهتر از همکلاسی های هم سالم درک می کند</span>
</p>
<p align="center" dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; direction: rtl; margin: 0px; padding: 0px; text-align: center; unicode-bidi: embed;">
	<span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نکته: در تست آیکیوی اینترنتی، نمره ی ۱۲۰ را گرفته ام.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نکته: دانشگاه تهران درس می خوانم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نکته: در دبیرستان، رتبه ی سوم المپیاد فلسفه را کسب نموده ام.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نکته: در انگلستان، در مدرسه ی آن جا آن قدر خنگ و عقب افتاده به نظر می رسم که آن جا یک مقطع را در دو سال تحصیل نمودم و مدرسه ی مان مددکار به خانه ی مان می فرستاد و حتی یک بار مادرم به مجمع اسلامی در لندن رفت و آن جا گریه و نذر برای عاقل شدنم کرد!</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نکته: جوان ترین کسی هستم که دارای چکیده مقاله ی منتخب در کنگره ی روز جهانی فلسفه ای که در ایران برگزار شد، است. آن زمان ۱۸ سالم بود.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نکته: حتما می گویید عجب آدم متکبر و از خودراضی و خودنمایش گری هستم ولی باور کنید این طور نیست چرا که همان طوز که در پست &quot;دیدار با دکتر م(قسمت دوم)&quot; گفته ام، خوش ندارم کسی از من بپرسد که کجا درس می خوانی و جواب دهم دانشگاه تهران تا بخواهد بگوید آفرین چرا که هنر نمی دانم و از تعریف و تمجید زیاد خحالت می کشم. اگر این ها را گفتم فقط برای این بود که کسی مخاطب و یا کسی که متخصص مشاوره یا روانپزشکی است بهتر در موردم قضاوت کند نه این که با بولد کردن پست یکی مانده به آخرم، بدون این که باقی پست هایم را خوانده باشد بگوید اسکیزویید هستم. درون گرایی و انزوایم را می توان گفت اسکزویید اما حرکات بدنی ناموزون و ضعفم در مهارت های عملی و نگاه تحت اللفظی ام به عبارات و علاقه ی شدیدم به نظم ها را چگونه می توان با این حال توجیه نمود؟ دوستی هم گفته بود که وقتی مثال از انیشتین زدی که آسپرگر داشت، آیا خودت رفتاری بالاتر از نزم های جامعه داری که بتواند عدم ارتباطت(حرف اوست من ارتباط دارم و دوست هم دارم داشته باشم و اتفاقا دوستان صمیمی هم دارم اما ارتباطاتم می خواهم محدود باشد) را تحت پوشش قرار دهد؟</span>
</p>
<p dir="rtl" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right; margin: 0px; padding: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نکته: شاید کسی بخواهد بگوید که اتفاقا همین ناتوانی در مهارت های حرکتی و عملی و&#8230; ات هم ذیل همان اسکیزویید بودنت است زیرا انزوایت باعث شده تا نتوانی با بودن در اجتماع این ها را یادگیری کنی. این گونه حرف زدن و تفسیر کردن خارج شدن از مسیر علم است. من هم بلدم شواهد مخالف ادعای مخالف حرفم را به گونه ای تفسیر کنم که در تایید حرف های خودم باشد و این یکی از روش های مباحثه برای نباختن در جدل است نه یک گفتگویی که به دنبال کشف حقیقت است. نکته دیگر این است که نظریات علمی نباید آن قدر فربه تفسیر شوند که ابطال ناپذیر گردند چرا که نظریات علمی باید ابطال پذیر باشند. مارکسیسم به این علت علم نیست چرا که اگر شواهدی بر علیه مارکسیسم گفته شود، مارکسیسم دلیل این حرف ها را بوژوا بودن تفسیر می کند! فرویدیسم هم شبه علم است نه علم چرا که اگر به روانکاو فرویدی بگویید حرف هایش غلط است می گوید تو داری از مکانیزم دفاعی ناخودآگاه انکار استفاده می کنی. علم باید بگوید که تحت چه شرایطی نظریه اش ابطال می گردد مثلا بگوید اگر دماسنج، دمای آب را ۱۰۰ درجه نشان داد ولی آب نجوشید، آنگاه ان که آب در ۱۰۰ درجه به جوش می آید باطل شده است.</span>
</p>
<div style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.399999618530273px; line-height: 16px; text-align: right;">
	&nbsp;
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من چگونه ام ( توصیف دنیای زیبای رضا به قلم خودش ) قسمت دوم</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Jun 2014 18:24:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت اوتیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=8745</guid>
		<description><![CDATA[۱۱-مشکل خواب به سختی شب ها خوابم می بره و زیاد وسط خوابم بلند می شم و استرس زیادی هم توی به موقع بیدار شدن دارم. ۱۲-علاقه مندی به نظم و هارمونی خیلی به نظم روشن و خاموش شدن چراغ های چشمک و روشن و خاموش شدن لامپ هایی که با گاز نئون کار می ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.857142448425293px; line-height: 16.000001907348633px; text-align: right; direction: rtl;">
	<a href="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/08/image-ed653a52debfe4d4c636c284a095073bc9bcb8c5cd4a62e2135eb480be897d69-V.jpg"><img alt="image-ed653a52debfe4d4c636c284a095073bc9bcb8c5cd4a62e2135eb480be897d69-V" class="alignnone size-medium wp-image-8891" height="168" src="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/08/image-ed653a52debfe4d4c636c284a095073bc9bcb8c5cd4a62e2135eb480be897d69-V-300x168.jpg" width="300" /></a>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.857142448425293px; line-height: 16.000001907348633px; text-align: right; direction: rtl;">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">۱۱-مشکل خواب</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.857142448425293px; line-height: 16.000001907348633px; text-align: right; direction: rtl;">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">به سختی شب ها خوابم می بره و زیاد وسط خوابم بلند می شم و استرس زیادی هم توی به موقع بیدار شدن دارم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; ">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">۱۲-علاقه مندی به نظم و هارمونی</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">خیلی به نظم روشن و خاموش شدن چراغ های چشمک و روشن و خاموش شدن لامپ هایی که با گاز نئون کار می کنند علاقه مندم و به آن ها خیره می شوم و الگوی آن ها را مشاهده می کنم و از آن ها لذت می برم و اگر چیزی خلاف قاعده رخ دهد، عصبی می شوم مثلا اگر تیرهای چراغ برق در خیابانی بعضی شان روشن باشند اما بدون نظم، برخی از آن ها خاموش باشد، این وضعیت برایم ناخوشایند است.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">۱۳-داشتن وسواس در مورد اشیا و نظم عبارات و الفاظ</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">زیاد اتفاق می افتد که&nbsp;</span><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">ناگهان نام یکی از اشیای متعلق به خودم در ذهنم می آید که در آن زمان اصلا سروکار و نیازی بدان ندارم ولی همان لحظه آن را چک می کنم. اگر در خیابان اسم خیابانی را خوب نتوانم بخوانم یعنی خوب نتوانم ببینم چه نوشته است، حتی اگر کاری با آن خیابان یا کوچه برای رسیدن به مقصدم نداشته باشم، به آن خیابان می آیم تا حتما نام آن خیابان را ببینم و بعد دوباره از آن جا بر می گردم. وقتی دیگران حرف می زنند، عبارات آن ها را بخش بندی می کنم و هجاهای آن ها را می شمرم و سپس با دندان هایم با مدل های مختلف این بخش بندی را انجام می دهم. مثلا اگر &quot;انجام می دهم&quot; 5 بخشی باشد، یک بار با ضربه زدن در دهانم با یکی از دندان هایم می گویم انجام و سپس با این کار می گویم می دهم و بار دیگر می گویم ان و سپس بدین صورت می گویم جام می دهم و&#8230;! به ریتم های منظم موسیقی خیلی علاقه دارم و به همین خاطر است که همیشه ترجیح میدهم موسیقی را بی کلام گوش نمایم و بیشتر موسیقی های الکتریک و ترنس که ریتمی دقیق و بسیار منظم و هوشمندانه ای دارند، گوش بدهم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">۱۴-دقت و تمرکز پایین درباره ی امور مهم و کلی تر و دقت و تمرکز بالا در امور جزئی و پیش پاافتاده</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">اکنون پس از ۶ ماه است که تازه متوجه شده ام که طبقه ی ساختمان مسکونی مان ۳ واحدی است چرا که پیش از آن، دو واحدی می پنداشتمش +فراموشی ام درباره ی کارهایی که به بنده محول می گردد. حفره های کانال کولر و تعداد کاشی های اتاق و تعداد اضلاعشان و تعداد سیلاب های عبارات افراد و هم چنین زمان دقیق قرارها و ملاقات ها و کارهای گذشته ام را خوب به خاطر می سپارم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">۱۵-راحت نبودن در صحبت فی البداهه</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.857142448425293px; line-height: 16.000001907348633px; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">همیشه وقتی قرار باشد که از قبل در جایی صحبت کنم، حتما باید از قبل بر روی کاغذ بنویسم که باید چه چیزهایی بگویم و چگونه بگویم و با چه ترتیبی می گویم و هر وقت که این کار را نکرده ام، نتوانستم از مواضع و خواسته هایمم دفاع کنم یا خوب حرف هایم را بزنم. دفعه ی اولی که نزد دکتر م رفتم، قبلش صحبت هایی که می خواستم بکنم، بر روی کاغذ نوشتم و تمرین کردم ولی برای دفعه ی دوم چون این کار را نکردم، تقریبا جلوی دکتر، لال شدم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.857142448425293px; line-height: 16.000001907348633px; text-align: right; direction: rtl;">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">۱۶-دلمشغولی، علاقه و دغدغه ی بسیار شدید فکری</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 10.857142448425293px; line-height: 16.000001907348633px; text-align: right; direction: rtl;">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">از بچگی به شدت دغدغه های دانش منطق را داشتم و بدان فکر می کردم و الان هم این گونه است و اگر یک گوشه ای بنشینم، محال است که به منطق فکر نکنم و حتی در پیاده روی و تاکسی و حتی هنگام صرف ناهار به دانش منطق و مسائلش فکر می کنم. از بچگی سوال منطقی ام این بود چرا مثلا اگر از ما پرسیده شود کار بد خوب است یا کار خوب، این را بدون تامل و فکر و به شکل بدیهی می فهمیم و از کجا می دانیم که هر چیزی خودش است ولی همین که از ما بپرسند آب در ۱۰۰ درجه به جوش می آید یا نه و یا اینکه آیا صداقت خوب است یا نه، درنگ و تامل می کنیم. اکنون هم تا در زندگی و برخورد با آدمیان می بینم کسی، جمله پرسشی مطرح کرده است، به این فکر می کنم که چه نوع پرسشی کرده است و منطقا جایگاه پرسش او چگونه است و درباره ی مسائل منطق پرسش و پاسخ فکر می کنم.</span><span dir="ltr" lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;"><span style="margin: 0px; padding: 0px;">&nbsp;</span>همین چند روز پیش دچار این سوال شدم که با چه روش و الگوریتم مکانیکی می توان در یک استنتاج حاوی مقدمات محذوف، آن مقدمات مخفی را به دست آورد. از شب دچار این پرسش بودم. فردا صبحش که بیدار شدم قرار بود لپ تاپ مادرم را ببرم برای تعمیر اما بی آن که وقت صبحانه صبحانه بخورم، تا ظهر مشغول حل این سوال بر روی کاغذ بودم و تایم بردن لپ تاپ مادر افتاد برای بعد از ظهر. وقتی هم که لپ تاپ مادر را بردم و به خانه برگشتم بی آن که لباس هایم را عوض کنم، شامم را سریع تا نصفه خوردم و مجددا پای کاغذ نشستم با همان لباس های بیرون و تا ساعت ۰:۳۴ شب توانستم جوابش را پیدا کنم که دچار نوعی خلسه شدم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">۱۷-بررسی تحت اللفظی و تحلیل منطقی عبارات به جای برخورد روان شناسانه با آن ها و گیج شدن در این باره</span></strong>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">دید من این گونه است:</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">دومین روز سال تحصیلی ام در مدرسه ی تلاش در مقطع دوم راهنمایی مرا با تجربه ای حزن آور مواجه ساخت. درس دینی داشتیم. لحظه ای برگشتم و به هم کلاسی پشت سرم نکته ای آن هم از نوع درسی در رابطه با تمرین های درس پرسیدم. سپس معلم بعد از پرسیدن اسمم در لیستش کنار اسمم منفی ای گذاشت و بلافاصله دبیر دینی مستقیما در چشمانم به حالت عجیب و غریب و به شکل انتقام جویانه ای به مدت نزدیک به یک دقیقه و بدون حرکتی دیگر نگاه نمود. زنگ استراحت زندان آن آموزگار هم که در گوشهای دانش آموزان طنین انداز شد ولی دوباره زندانبان مرا بازخواست نمود و این دفعه گفت که چرا به من که بزرگترت هستم مستقیما در چشمانم نگاه کردی و این یعنی گستاخی و بی احترامی به بزرگتر. من به او پاسخ دادم که اتفاقا وقتی که شما به چهره ی من نگاه میکنید و منظوری هم دارید و چیزی هم قبلش به من میگویید؛ اگر در این شرایط به شما نگاه نکنم، ممکن است که عملم به منزله ی بی اعتنایی به خواسته و گفته ها و رفتارهای شما تلقی گردد و به واقع همان کار هم میتوانست از منظر شما بی احترامی به حساب آید</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">.&nbsp;</span><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">خب من در آن حالت چه باید میکردم؟ پاسخ داد که باید یک جوری با رفتارت نشان دهی که قصد بی احترامی به بزرگتر نداری!! مجددا پرسیدم خب چه جوری؟ گفت که خودت باید اینو یک جوری ثابت کنی!!!!! بی منطقی آخر تا چه حد!؟ وقتی که میپرسم که این *یک جوری* به چه معناست؛ با &quot;سفسطه ی دور و مصادره به مطلوب</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">&quot;&nbsp;</span><span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">میخواهد از پرسش من فرار کند و میگوید یک جوری همان یک جوری است!! به جای آنکه بگوید یک جوری چه جوری میباشد!! و بی منطقی دیگر وی استفاده از *مغلطه ی استفاده از واژگان مبهم* بود. دانشمندان علومی چون منطق و فیزیک و پزشکی و جامعه شناسی و&#8230; حتی استفاده از واژگانی واضح تر از لغت &quot;یک جوری&quot; چون چاقی و پیشرفت جامعه و همانندهای آنها را منع کرده و آن را به خصوص در مقام تعریف کاری بی معنا و اشتباه میدانند و میگویند که مثلا به جای چاقی باید وزن عددی افراد را به کیلوگرم بیان نمود و به جای گفتن پیشرفته بودن جامعه ای، باید شاخص های کمی چون میزان مدارس و مقدار سالیانه ی استفاده از بتن و&#8230; را بیان نمود. اما دبیر دینی میگوید یک جوری! نمیگوید با چه زاویه ای و به کدام نقاط از میدان دیدم نگاه کنم و هر چند ثانیه و از کدام نقطه به کدام نقطه ی دیدم تغییر مسیر دهم تا ایشان ناراحت نگردند</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt; line-height: 15.333333015441895px;">!</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">در سوالات بله-خیری اگر قرار باشد که عبارت&nbsp;</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&quot;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">بله&quot;، تایید محتوای شکل خبری پرسشی که کرده ایم باشد و نیز عبارت &quot;خیر</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&quot;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">، تکذیب محتوای شکل خبری پرسشی که کرده ایم باشد، یعنی اگر از شما سوال شود که &quot;مشق هایت را نوشته ای؟&quot; و بله تایید این باشد که &quot;مشق هایت را نوشته ای.&quot; و خیر تایید این باشد که &quot;مشق هایت را ننوشته ای.&quot;، آنگاه بایستی درصورت مواجهه با سوال &quot;مشق هایت را ننوشته ای؟&quot; در صورتی که واقعا ننوشته باشید، بله بگویید و درصورتی هم که نوشته باشید، خیر بگویید چرا که در مواجهه با سوال&nbsp;</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&quot;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">مشق هایت را ننوشته ای؟&quot;، بله تایید این است که &quot;مشق هایت را ننوشته ای.&quot; و نه انکار این است که &quot;مشق هایت را ننوشته ای.&quot; حال آن که عملا کسی که مشق اش را ننوشته باشد، در جواب به سوال &quot;مشق هایت را ننوشته ای؟&quot; به جای آری، می گوید &quot;نه، نوشته ام&quot;! اشکال دیگر به سیستم عرفی نظام پرسش و پاسخ آری خیری این است که هر چند که می تواند واژگان کوتاه آری و خیر را در جواب به شکل مثبت سوال مطرح نماید و نیز می تواند به غلط در تایید شکل خبری فرم منفی سوالی که شده بیاورد، اصلا نمی تواند آری را چه در تایید و چه در انکار شکل خبری فرم منفی سوالی که شده است، آورد. مثلا اگر از شما سوال شود که &quot;مشق هایت را ننوشته ای؟&quot;، همان طور که به غلط می توان در تایید این که مشق تان را ننوشته اید، نه بگویید، اصلا نمی توانید در انکار این که مشق تان را ننوشته اید، آری بگویید(ولو به اشتباه زبانی مصطلح) و معمولا کسی که مشق هایش را واقعا نوشته باشد و از وی سوال شود که &quot;مشق هایت را ننوشته ای؟&quot;، جواب می دهد که &quot;چرا&quot; یا &quot;نوشته ام.&quot; یا &quot;چرا؛ نوشته ام.&quot; و خبری از آری یا خیر در پاسخ نیست و نیز واژه ی &quot;چرا&quot; هم که اصلا یک عبارت پرسشی است، به غلط برای اظهار یک عبارت خبری یا تایید شکل خبری پرسش مطرح شده، آورده می شود</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">این جانب در همان کودکی ام، به خاطر این که همین طوری که این جا نوشته ام، درباره ی سیستم پرسش آری/خیر فکر می کردم، دچار مشکلی شدم که آن بدین قرار است</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">:</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">به یاد دارم در کودکی که در لندن بودم، در مدرسه آنجا خطا و شیطنتی کرده بودم و به این سبب یکی از مسئولین آنجا مرا مدتی کنار دفترش نگه داشت و از من پرسید</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">:</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;&ldquo;Isn&rsquo;t it false?&ldquo;&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">(آیا این اشتباه نیست؟)</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">منطقم به من می گفت که اگر بگویم &quot;آره&quot;، چون در جواب &quot;آیا این اشتباه نیست؟&quot; این را آورده ام ، مثل آن است که بگویم</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;&quot;</span><strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">آری</span></u></strong><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;، این اشتباه&nbsp;<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span style="margin: 0px; padding: 0px;">نیست</span></u></strong></span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&quot;&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">و این عبارت برابر است با &quot;این اشتباه نیست&quot; و چنین پاسخی همان است که بگوییم &quot;این درست است&quot;. من در اینجا اصلا نخواسته ام بی اخلاقی کنم فقط خواستم همان مفهوم اخلاقی را که من و آن زن مسئول درباره اش اتفاق نظر داشتیم، به جای عرف عام از طریق منطق بیان نمایم. اما بنده بر مبنای منطق خواستم پاسخ بگویم تا عرفی که او هم راضی شود و مرا رها کند و به همین دلیل به او جواب دادم</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">:</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&ldquo;No&rdquo;</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">و نیز میتوانستم بگویم</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">:</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;&ldquo;NO, it isn&rsquo;t false&rdquo;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&quot;<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span style="margin: 0px; padding: 0px;">نه</span></u></strong>، این اشتباه&nbsp;<strong style="margin: 0px; padding: 0px;"><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span style="margin: 0px; padding: 0px;">نیست</span></u></strong></span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&quot;</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">اما بر خلاف ذهن عرف زده ی این خانم که پاسخ منفی به این سؤالش را به معنای تایید اشتباه بنده و پیش جوابی و بی ادبی به خودش می دانست ، منطق بنده ،&nbsp;</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">*</span><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نه</span></u><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;در کنار یا در جواب به جمله پرسشی با&nbsp;<u style="margin: 0px; padding: 0px;">نیست</u></span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">*&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">را به معنای</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;*</span><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">است</span></u><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">*&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">و</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;*</span><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">آری</span></u><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;در کنار یا در جواب به جمله پرسشی با&nbsp;<u style="margin: 0px; padding: 0px;">نیست</u></span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">*</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">را به معنی</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&nbsp;*</span><u style="margin: 0px; padding: 0px;"><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">نیست</span></u><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">*&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">می دانست. به بیانی ملموس تر طبق منطق خویش، اینکه به سؤالش جواب &quot;نه</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">&quot;&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">بدهم یا بگویم، این چنین نیست که بگویم *این درست است</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">*&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">، بلکه آن است که بگویم &quot;چنین نیست که این اشتباه نیست&quot; یعنی *این اشتباه است* و در تصدیق عقیده آن فرد بود. همین منطق به تنبیه شدن و سرزنش شدن بیشتر این جانب انجامید</span><span dir="ltr" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma;  ">
	<span lang="FA" style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 10pt;">همین گونه برخورد را درباره ی زمان دارم. اگر کسی به من بگوید ساعت حدود ۹ است، گیج و عصبی و تا حدی مضطرب می شوم. چرا که ۸:۳۱ تا ۸:۵۹ همگی مصادیق حدود ۹ است. خودم هم همیشه این وسواس را دارم که اگر کسی از من ساعت پرسید، نگویم که ساعت مثلا ۱۰:۱۱ دقیقه است بلکه بگویم زمان به ساعت مچی ام یا موبایلم یا ساعت دیواری این مکان ۱۰:۱۱ است. هیچ وقت نمی توانم در صورت مواجهه با عبارت &quot;چیه؟/چیه!&quot; با اطمینان تشخیص دهم که این عبارت پرسشی بوده یا برای تمسخر گفته شده و همیشه در این مواجهه از مخاطبم منظورش را سوال می کنم.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; ">
	&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من چگونه ام؟  ( توصیف دنیای زیبای رضا به قلم خودش ) قسمت اول</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%9f-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%9f-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jun 2014 14:37:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت اوتیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=8718</guid>
		<description><![CDATA[قضاوت صحیح و منصفانه درباره ام داشته باشید ۱-توی رفتارهای حرکتی و مهارتهای عملیم مشکل دارم هر وقت که راه میرم، یه پام انگاری شل میزنه و دست خودمم نیست و اگه خ خ خ فکر کنم به راه رفتنم میتونم درست راه برم و این باعث میشه ک بعضا ازم بپرسن ک پادرد داری؟ ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">
	<a href="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/03/image-72b2c77495ab4a93e093361399733f4a9f4d5812140268e1e0d8b270c0cf4cfc-V.jpg"><img alt="image-72b2c77495ab4a93e093361399733f4a9f4d5812140268e1e0d8b270c0cf4cfc-V" class="alignnone size-medium wp-image-8893" height="225" src="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/03/image-72b2c77495ab4a93e093361399733f4a9f4d5812140268e1e0d8b270c0cf4cfc-V-300x225.jpg" width="300" /></a>
</p>
<p style="text-align: right;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;">قضاوت صحیح و منصفانه درباره ام داشته باشید</span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="FA" style="line-height: 115%;">۱-توی </span></strong><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">رفتارهای حرکتی و مهارتهای عملیم مشکل دارم</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">هر وقت که راه میرم، یه پام انگاری شل میزنه و دست خودمم نیست و اگه خ خ خ فکر کنم به راه رفتنم میتونم درست راه برم و این باعث میشه ک بعضا ازم بپرسن ک پادرد داری؟ ک خ برام ناراحت کننده است و بعضا مسخرم میکنن. همین داشتن بعضی حرکات بدنی عجیب باعث شده که هر وقت سر کلاس درسی رو کنفرانس میدم، بعدا بعضی از بچه ها بیان کلی از حرکات و موقعیت ایستادنم رو مسخره کنن&#8230; هیچ وقت هیچ وقت نتونستم فوتبال بازی کنم و معمولا میشینم تماشا میکنم اگه دوستام فوتبال بازی کنن و قبلنا حتی فوتبالمو دست می انداختن و برام پیچیده است اینکار</span><span dir="ltr" style="line-height: 115%;">&#8230;</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;"> یا کلا تو هر عمل غیرفکری دستی. مثلا توی کمک به&nbsp;</span></span></span><span style="line-height: 115%; font-family: tahoma, geneva, sans-serif; font-size: 14px;">کارای دستی یا فنی به بابام از بچگی کم توان بوده ام و یک بار یادمه توی کادو کردن هدیه ای بابا ازم کمکی خواست که چسب رو به بابا خوب ندادم و بابا گفت یه ذره عرضه می خاد و هیچ وقت نشد یه کار ازت بخام و درست انجام بدی.</span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span id="more-8718"></span>
</p>
<div>
	&nbsp;
</div>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">از گواهینامه گرفتن منصرف شدم چون نمیتونم تحلیل کنم ک با کدامین الگوریتم میشه همزمان ب جلو و عقب و راست و چپ نگاه کرد و واقعا این پیچیده است.</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۲-رفتاری رو اگه ازم بخان بهم کامل و مرحله به مرحله و ریز به ریز توضیحش ندن نمی تونم انجامش بدم</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">مثلا همین که پدرم توی کارای فنی که کمک ازم میخاست و دقیق و غ مبهم حرف نمی زد باعث می شد ندونم چی کار باید کنم و همین باعث میشد درست کار رو انجام ندم مثلا وقتی ازم پیچی گوشتی می خواست، نمی گفت که از کدوم طرفش بهش بدم و این باعث می شد از اون طرفی که تیزه بدم و بعدش گله می کرد یا می گفت چسب نواری رو رو نگه دار نمی گفت با کدوم دستم نگهش دارم و بعدش چیکارش کنم که این باعث شد یه بار با لحن بدی بهم بگه ی ذره قط عرضه می خاد&#8230; یا وقتی یه راننده ی بداخلاق بهم پولی رو می ده خورد کنم ولی حرف نمی زنه که به چه اسکناس هایی خوردش کنم و باقیش رو به کی بدم باعث شده ی راننده ای سر این مساله بهم فحش و بد و بی راه بده.</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۳-هیچ وقت نمی فهمم وقتی کسی میگه ناراحتم چی کار کنم</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">همیشه برام سوال بوده که چطور باید همدردی کنم و وقتی کسی برام از ناراحتیش میگه یا ناامیدی من ناراحت می شم اما نمی تونم حرفی بزنم یا واکنشی نشون بدم و فقط سکوت محض می کنم و به حرفاش گوش می دم. یه بار دوستم از ناراحتیاش+نگرانیش توی قبولی تو کنکور میگفت که من هیچی نمی گفتم ولی دقت می کردم به حرفاش که دوستم گفت رضا یه چیزی بگو دیگه یه دلداری و امیدی بده!</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۴-معمولا تو مکالمه ها نمی دونم کی باید چی بگم و چجوری مکالمه رو ادامه بدمش</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">این حالت بیشتر توی مکالمه های تلفنی بروز پیدا می کنه طوری که وقتی یه کسی حرف می زنه با تلفن باهام، تا وقتی که سوالی نکرده حرفی نمی زنم و این توهم معمولا در ذهنش به وجود میاد که گوش نمی دم به حرفاش. یادمه بابام همیشه تو مکالمه تلفنیش باهام، وسط حرفاش میگه رضا اصلا گوش میدی چی میگم!؟</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۵-همیشه باید دیگران، مکان یک چیز رو دقیق بهم توضیح بدن تا بفهممش</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">هر وقت کسی بهم بگه برو از رو کمد یا رو میز فلان چیز رو وردار یا بیار، گیج میشم و حتما باید بهم بگن کجای اون میز یا کمد یا&#8230; و عصبی و مضطرب می شم در این گونه حالات.</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۶-ضعف در دید فضایی و به خاطر سپردن آدرس بطور عملی</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">اکثر اوقات نمی تونم توی محلی، چنان ابعاد و فضاهای مختلف یک مکان را به خاطر بسپرم و چنان اعمال برگشتنم از آن جا را در ذهنم مهندسی معکوس کنم تا بتوانم آن محل را مجددا بیابم. باید بارها و بارها به طرز آزمون و خطا مسیر رفت و برگشتی را بروم و برگردم تا بالاخره بتوانم آن را یاد بگیرم و با این حال هم اگر مدت کمی آن مسیر را تکرار نکنم، فراموشش می کنم. خیلی اتفاق افتاده است که راه را گم کرده ام با آن که چندبار راهی را رفته ام.</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۷-ارتباط چشمی ضعیف و کمبود حرکات صورت</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">همیشه تو حرف زدنم با آدما به ی نقطه خیره میشم و این باعث میشه مسخرم کنند</span><span dir="ltr" style="line-height: 115%;">!</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;"> نمیتونم به چشم کس مستقیم نگاه کنم چون واقعا بهم فشار میاره و انرژی زیادی ازم می گیره و وقتی با کسی صحبت کنم، اگر به چشاماش نگاه کنم اونوقت نمیتونم تمرکزمو بذارم رو حرفاش و اگه تمرکزم رو بذارم رو حرفاش، نمیتونم تمرکزمو بذارم رو نگاه به چشماش. اصلا نمیتونم هنگام صحبت توی موقعیتهای مختلف، هی چشم و ابرو و صورتمو تکون بدم و از اون طریق احساسمو نشون بدم</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۸-حساسیت زیاد به نور و صدا</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">با صدای ساعت دیواریم نمیتونم بخابم و برا همین گذاشتمش تو کمد و حتی از تو کمد هم صداشو میشنوم ک مامانم اینکارمو مسخره میکنه! تو خونه قبلی، چون کلیدای لامپا روشون این چراغ کوچولوها بود، ورداشته بودم روی همه اونا چسب و کاغذ چسبونده بودم تا بتونم بخابم!! طوریکه داداشم میخندید ب این کارم.همین الآنش هم روی اسکرول موسم ک لیزریه، ی تقویم کوچیک میذارم تا نورش معلوم نشه بتونم بخابم</span><span dir="ltr" style="line-height: 115%;">!</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۹-حساسیت بیشتر از افراد عادی به نزدیکی اشیا به چشمانم</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">در این باره حساسیت و واکنشم واقعا به طرز محسوسی بیشتر از سایر افراد است. همیشه از اومدن توپ ب سمتم ی ترس خاصی دارم طوری که بابا ی بار تو بچگیم برا اینکه ترسمو بریزونه، توپ رو محکم کوبوند به صورتم ک گریم گرفت و اونموقع ن تنها ترسم نریخت بلکه برای همیشه از بسکتبال متنفر شدم</span><span dir="ltr" style="line-height: 115%;">.</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><strong><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">۱۰-ناتوانی در تخمین سن افراد از روی سن</span></strong></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span lang="AR-SA" style="line-height: 115%;">این موضوع غالبا اسباب خنده ی دیگران شده است. من یه بنده خدایی رو میگفتم ۳۰ و اندی سالشه و مامان بابام مسخرم میکردن میگفتن ۵۰ و اندی سالشه طرف</span><span dir="ltr" style="line-height: 115%;">!</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="font-size:14px;"><span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"><span dir="ltr" style="line-height: 115%;">ادامه دارد</span></span></span>
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
	<span style="line-height: 1.6em; font-family: tahoma, geneva, sans-serif; font-size: 14px;">منبع : http://aspergery.blogfa.com/</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d9%85%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%9f-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات لیلا</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%84%db%8c%d9%84%d8%a7/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%84%db%8c%d9%84%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 13:11:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات خوانندگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=7422</guid>
		<description><![CDATA[با درود فراوان حدودا چهار سال پیش یعنی زمانی که پسرم دانیال دو سال و نیم داشت پی به برخی رفتارهای خاص از قبیل : بی توجهی در مقابل صدا زدنش , تماس چشمی ضعیف , بی توجهی به چیزهایی که می خواستم به او یاد بدهم , حرکات تکراری و ایجاد اصوات نامفهوم از ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>با درود فراوان<br />
حدودا چهار سال پیش یعنی زمانی که پسرم دانیال دو سال و نیم داشت پی به برخی رفتارهای خاص از قبیل : بی توجهی در مقابل صدا زدنش , تماس چشمی ضعیف , بی توجهی به چیزهایی که می خواستم به او یاد بدهم , حرکات تکراری و ایجاد اصوات نامفهوم از طرف او &#8230;<br />
مرا بر آن داشت تا موضوع را پیگیری کنم .<br />
روزی به طور خیلی اتفاقی یک تکه روزنامه توجه مرا به خود جلب کرد ! یک سطر کوچک با توضیحات بسیار کم و ناقص در مورد &#8221; اتیسم &#8221; &#8230; که برای منِ سرگردان و کم تجربه ء آن روز , یک دنیا بود , پر از تمام آن سوالاتی که ذهن مرا درگیر خود کرده بود و برایشان دلیلی نمی شناختم . آن تکه روزنامه با متن نوشته شده بر آن آیینه ای بود که دانیال کوچک را به تصویر می کشید و من غرق اشک و دلشوره ولی مصمم تر از همیشه مترصد پیگیری این موضوع شدم.<br />
رفت و آمدهای مکرر نزد متخصصین مختلف در تهران و پاسخ های گاها عجیب و مایوس کننده &#8230;<br />
تا اینکه تشخیص نهایی داده شد . اینها برای منِ مضطرب کافی نبود پس پیگیری بیشتر را از طریق مطالعه کتب مختلف از سر گرفتم .<br />
تا زمانی که در ایران بودم موفق شدم حدودا بیست ساعت گفتار درمانی ,رفتار درمانی و بازی درمانی در فواصل مختلف زمانی برای دانیال عزیز بگیرم تا اینکه خداوند ما را به استرالیا منتقل کرد . خداوند عزیز و مهربانم را شاکرم که به لطف او و کمک های مدرسین و مسولین محترم امروز دانیال تحت درمان های خوبی قرار دارد , هر چند که همچنان مشکلات بسیار زیادی وجود دارد و ادامه این مسیر قدرتی عظیم و فولادین می طلبد .<br />
هدف از این متن ایجاد ارتباط با شما عزیزان و سروران و همچنین تشکر ویژه از مربی عزیز پسرم خانوم نازنین که نام فامیل ایشان را متاسفانه فراموش کردم است .<br />
در سایه خداوند مهربان شاد و پر قدرت باشید .<br />
‎</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%84%db%8c%d9%84%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آنسوی اتیسم</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Jan 2014 14:25:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت اوتیسم]]></category>
		<category><![CDATA[تئوری ذهن ، PRT]]></category>
		<category><![CDATA[کوگل ، حافظه دیداری ،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=5412</guid>
		<description><![CDATA[اتیسم ، کلمه ای که تا ۷ سال پیش حتی یک بار هم به گوشم نخورده بود وحالا تمام زندگیم را پر کرده، به زندگیم جهت داده،معنا بخشیده&#160;و مسیر زندگیم را&#160;به سمت و سویی دیگر برده.&#160;وقتی پسرم دو ساله بود من در متنهای تئوری ذهن که آن زمان مطالعه می کردم برای اولین بار به ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">
<div id=":pb">
<div id=":pc">
<p dir="rtl">
				<a href="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/03/20140626_162100-e1407258934719.jpg"><img alt="20140626_162100" class="alignnone size-medium wp-image-8884" height="300" src="http://prt-autism.ir/fa/wp-content/uploads/2014/03/20140626_162100-e1407258934719-168x300.jpg" width="168" /></a>
			</p>
<p align="right" dir="RTL" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
				<span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">اتیسم ، کلمه ای که تا </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">۷</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> سال پیش حتی یک بار هم به گوشم نخورده بود وحالا تمام زندگیم را پر کرده، به زندگیم جهت داده،معنا بخشیده&nbsp;و مسیر زندگیم را&nbsp;به سمت و سویی دیگر برده.&nbsp;وقتی پسرم دو</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> </span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">ساله بود من در متنهای تئوری ذهن که آن زمان مطالعه می کردم برای اولین بار به کلمه اتیسم برخوردم وقتى در اینترنت جستجو کردم متوجه شدم عرشیا از </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">ده</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> علامتی که برای اتیسم گفته شده بود تقریباً </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">پنج</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> علامت را داشت. قبل از آن هم مرکز بهداشت گفته بودند که فعالیتش زیاد است وتوصیه کردند او را به ژیمناستیک ببریم،علاوه براینها کلام هم نداشت . هر چند حرف نزدنش. در ابتدا خیلی ما را نگران نمى کرد . چون وقتی یکساله بود و ما به هلند رفتىیم چند کلمه ای می&zwnj;گفت و بعداً همان چند کلمه هم قطع شد . همین موضوع ، ما والبته دکترها را به اشتباه انداخت که تصور کنیم به علت مواجه شدن با سه زبان انگلیسی، هلندی و فارسی دچار شوک زبانی شده است . خلاصه همه این عوامل ما ر</span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">ا </span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">به سمت اتیسم هدایت کرد .<o:p></o:p></span>
			</p>
<p align="right" dir="RTL" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
				<span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">کودکی&nbsp;که ما کاملاً سالم تصور می کردیم دارای اتیسم بود ، اختلالی که گفته می شد درمان ندارد و همه عمر با فرد همراه است . پذیرش چنین مسئله&zwnj;ای بسیار دردناک و زمانبر&nbsp;بود . ما به سرعت مراحل ارزیابی وتشخیص و سپس درمان راشروع کردیم . ما را به مرکز </span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">PRT</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;"> ارجاع دادند.</span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">PRT</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;"> روش جدیدی بود که </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">۲</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;"> سال&nbsp;بود در هلند اجرا می شد .این روش را آقا و خانم کوگل در دانشگاه سانتا باربارا کالیفرنیا ابداع کرده بودند . کار</span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">PRT</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;"> با عرشیا شروع شد. اما چون ما می خواستیم عرشیا به زبان فارسی صحبت کند و آنها مربی فارسی زبان نداشتند ، مربى ، کار را به ما آموزش می داد و خود ما مستقیم با عرشیا کار می کردیم .همین باعث شد که من ساعات زیادی در خانه با او کار کنم و محدود به ساعتهای کلاس که </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">۳</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;"> روز در هفته بود نشوم . شروع کار خیلی مأیوس کننده بود. یک ماه و نیم طول کشید تا اولین کلمه را ادا کند . شادی من در آن لحظه ، فراموش نشدنی&nbsp;و غیر&nbsp;قابل توصیف بود. شکسته شدن سکوت تقریباً </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">۲</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;"> ساله او انرژی مضاعفی به من داد . هرچند با ادای ناقص کلمه روشن (که او، &quot;دوش&quot; ، ادا کرد). ولی به سرعت به تعداد کلمات اضافه می شد.من همه کلمات را یادداشت می کردم که یادم نرود و با او تمرین می کردم .هر کلمه یک بسته انرژی بود که در وجود من آزاد می شد. وقتی کلمات تقریباً به </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;">۲۰</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; border: 1pt none windowtext; padding: 0in;"> عدد رسید ، عبارات دو کلمه&zwnj;ای را شروع کردیم وبعد از آن جملات کوتاه. با گفتن همین کلمات و جملات محدود متوجه شدم که عرشیا حافظه دیداری و شنیداری خارق العاده&zwnj;ای دارد . فهمیدم که اشعار زیادی را حفظ کرده. آدرس جاهایی که با هم رفتیم را باجزئیات می داند . چهره افراد را خوب به خاطر سپرده . با همان چند کلمه&zwnj;ای که یاد گرفت حس کردم فشار زیادی از روی او برداشته شد، جیغ زدنها و عصبی شدنش کمتر شد، چون آن زمان زودعصبی می شد جیغ می زد ، ما را کتک می زد ، چنگ می زد . خودش را می زد سرش را به زمین ، دیوار و شیشه میکوبید .گاهی ظروف و وسایل شکستنی را پرتاب می&zwnj;کرد .که خیلی ازاین رفتارها و خشونتها به این دلیل بود که نمی توانست خواسته های خودش رو بیان کند . چنانچه اکنون که می تواند خواسته&zwnj;هایش را بیان کند، خبری از آن رفتارها نیست فقط گاهی مثل همه &nbsp;عصبانی می شود که طبیعی است.</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span>
			</p>
<p align="right" dir="RTL" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
				<span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">&nbsp;<o:p></o:p></span>
			</p>
<p align="right" dir="RTL" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
				<span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">نکته&zwnj;ای که در مورد علائم اتیسم وجود دارد این است که همه علائم یکباره ظاهر نمی شود بلکه دوره ای است . بعضی علائم دوره کوتاهی دارند وبعضی طولانی&zwnj;تر . از علائمی که آن زمان داشت انجام کارهای تکراری بود ، مثلا اگر من مانعش نمی شدم ساعتها بک سی دی را روی زمین می چرخاند که الان خیلی کم شده . علامت دیگر علاقه و حساسیت عجیبش به لباسشویی بود که البته&nbsp;هنوز هم هست فقط کمی کمتر شده ،&nbsp;صدای حارو برقی و وسایل برقی پر سر و صدا او را آزار می دهد . علاقه به پنکه ، هواکش و هر چیز چرخان از علائم دیگر بود . تقریبا در سن </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">۵</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> سالگی علاقه عحیبی به انواع بوها پیدا کرد ،در این زمان ما به ایران برگشته بودیم ،&nbsp;مکان مورد علاقه اش &nbsp;عطاریها یا بخش عرقیجات فروشگاهها بود . سالن پذیرایی ما تبدیل شده بود به عطاری ، تقریبا از همه انواع عرقیجات در منزل داشتیم ، عرقیحات را جلو مبل پذیرایی ردیف کرده بود و روزانه آنها را باز و بو می کرد ،&nbsp;که البته مو قعیتی بود برای آموزش&nbsp;،&nbsp;ما همه نوشته های روی شیشه را به او آموزش داده بودیم و می توانست همه را بخواند . شیشه ها را به ترتیب خاصی چیده بود و با وجود اینکه تعداد شیشه ها خیلی زیاد بود اگر آنها را&nbsp;جایجا می کردیم متوحه می شد و آنها را به و ضعیت قبلش بر می گرداند&nbsp;. این وضعیت به علت نظم وسواسی است که افراد دارای اتیسم دارند&nbsp;، و در بعضی آنقدر شدید است که این به هم زدن نظم ، آنها را به شدت به هم می ریزد ، چیزی که در فیلم مرد بارانی دیده می شود&nbsp; .<br />
				وقتی دوره اقامتمان در هلند به پایان رسید و ما&nbsp;به ایران برگشتیم ، تقریباً </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">۴</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> سال&nbsp;و&nbsp;4 ماهه بود، مشکل ما در ایران این بود که روش رایج درمان ، </span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">ABA</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> بود که با روش </span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">PRT</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> که با عرشیا کار شده بود تعارض داشت. بنابراین بار سنگین درمان باز هم بر دوش من افتاد.&nbsp;و باید کار آموزش را ادامه می دادم . کار دیگری که در ایران انجام دادم ترجمه مطالبی بود در باره </span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">PRT</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> که از هلند برای مطالعه خودم برده بودم . یک سری جزوه بود که مرکز </span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">PRT</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> هلند به سفارش ما از دانشگاه سانتاباربارا تهیه کرده بود، چاپ این کتاب در ایران با استقبال خوبی مواجه شد و الان به چاپ چهارم رسیده . پس از چاپ کتاب در کلینیک ذهن زیبا روش </span><span dir="LTR" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">PRT</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> را راه اندازی کردیم . در همان کلینیک برای عرشیا کلاسهای کاردرمانی و گفتاردرمانی گذاشتیم . <o:p></o:p></span>
			</p>
<p align="right" dir="RTL" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">
				<span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">&nbsp;الان حدود </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">۲</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> سال است که در نیویورک هستیم . و عرشیا کلاس دوم ابتدایی است . خوشبختانه اینجا مدارس اتیسم از مدارس عادی جدا نیست . هرچند کلاسهای جدا دارند ،اما زمان ناهار یا مراسم دیگر، با بچه&zwnj;های عادی هستند . کلاس عرشیا </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">۵</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> دانش آموز و </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">۴</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"> معلم دارد . کلاسهای کاردرمانی و گفتار هم دارند . همه خدمات هم رایگان است به علاوه سرویس ویژه رایگان . علاوه بر اینها ما خارج از مدرسه کلاسهایی در یک کلینیک برایش گرفته ایم که باز هم تحت پوشش بیمه است و رایگان .<br />
				به امید روزی که در ایران هم چنین خدماتی داشته باشیم و خانواده های&nbsp;درگیر با اتیسم فقط دغدغه فرزندشان را داشته باشند نه هزینه کمرشکن کلاسهای متعدد .<o:p></o:p></span>
			</p>
<p>
				&nbsp;
			</p>
<p>
				&nbsp;
			</p>
</p></div>
<p>
			&nbsp;
		</p>
<p>
			&nbsp;
		</p>
<p>
			&nbsp;
		</p>
<p>
			&nbsp;
		</p>
<p>
			&nbsp;
		</p>
</p></div>
<p>
		&nbsp;
	</p>
<p>
		&nbsp;
	</p>
<p>
		&nbsp;
	</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان سینا از زبان مادرش</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%b4/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Dec 2013 17:23:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[اوتیستیک]]></category>
		<category><![CDATA[اوتیسم]]></category>
		<category><![CDATA[بچه معلول]]></category>
		<category><![CDATA[تشخیص]]></category>
		<category><![CDATA[ناتوانی ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[هشدار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=5172</guid>
		<description><![CDATA[&#160; &#160; تا حدود یک سالگی، همه چیز سینا طبیعی به نظر می رسید، اما به تدریج، عدم توجه او به محیط دور و بر و اطرافیانش، سکوت دائمی او، اشاره نکردنش به چیزهایی که معمولا برای بچه های این سن جالب است، و تمرکز طولانی مدت و غیر طبیعی او به بعضی چیزها از ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>
	&nbsp;
</p>
<div>
<div>
<p>
			&nbsp;<img alt="" src="http://wscdn.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2013/12/05/131205101904_sina_sh_144x81_l_nocredit.jpg" />
		</p>
<p>
			تا حدود یک سالگی، همه چیز سینا طبیعی به نظر می رسید، اما به تدریج، عدم توجه او به محیط دور و بر و اطرافیانش، سکوت دائمی او، اشاره نکردنش به چیزهایی که معمولا برای بچه های این سن جالب است، و تمرکز طولانی مدت و غیر طبیعی او به بعضی چیزها از جمله ورق زدن بی وقفه مجله یا کاتالوگ یک فروشگاه، اینکه در آن سن من و پدرش را هیچگاه صدا نمی زد، و بیش از همه اینکه هیچوقت چیزی از ما طلب نمی&zwnj;کرد، همگی این حس را به ما می داد که سینا با بقیه هم&zwnj;سالانش متفاوت است. با این وجود شاید خودمان را گول می زدیم که به هر حال بچه&zwnj;ها همه به نوعی با هم متفاوتند، شاید نیازهایش را به کمک&nbsp;<span style="font-size: 13px; line-height: 1.6em;">خواهرش برآورده می&zwnj;کند، پسرها دیر به حرف زدن می افتند&#8230; و دکتر عمومی هم به نوعی این توجیه ها را تایید می&zwnj;کرد.</span>
		</p>
<p>
			<span id="more-5172"></span>
		</p>
<div>
<div>
				&nbsp;
			</div>
</p></div>
<p>
			در هما<span style="font-size: 13px; line-height: 1.6em;">ن زمان&zwnj;ها، یکی از دوستان نابینای من هشدار خیلی جالبی به ما داد؛ وقتی سینا یک سال و نیمه بود، به من گفت حواست بیشتر به سینا باشد، سینا با بچه های دیگر فرق دارد، این گوشه&zwnj;گیری&zwnj;ها و ساکت بودنش را به حساب سلامت کامل او نگذار.</span>
		</p>
<p>
			اما با ادامه این وضعیت، زمانی که سینا دو سال و نیمه بود، به پزشک متخصص مراجعه کردیم. در ارزیابی دوم، تشخیص کامل اوتیسم برای او داده شد.
		</p>
<p>
			در این دوره، دنیایی پر از ابهام پیش روی ما شکل گرفت؛ اینکه آینده او چگونه خواهد بود، ما چه باید بکنیم؟ آیا او حالت طبیعی پیدا خواهد کرد یا نه؟ آیا هیچگاه می تواند زندگی مستقلی داشته باشد؟
		</p>
<p>
			اینجا در بریتانیا وقتی به پزشک مراجعه می&zwnj;شود، اطلاعات گسترده&zwnj;ای می دهند. سازمان های غیر دولتی فعال در زمینه بیماری های خاص هم جای خود را دارند. بگذریم که در دنیای مدرن با شبکه اینترنت و رسانه&zwnj;ها هم بمباران اطلاعاتی می شوی. با اینحال اینکه همه این داده ها را کنار هم بگذاری و نتیجه بگیری که تو و کودکت کجای کار هستید، سال ها طول می کشد.
		</p>
<p>
			قبل از همه باید می پذیرفتم که سینا با بقیه فرق دارد، دچار ناتوانی ذهنی است و علیرغم ظاهر بسیار طبیعی، مبتلا به بیماری اوتیسم یا به عبارتی &quot;بیماری نافذ رشد و نمو&quot; است. باید می پذیرفتم که سینا فاقد بسیاری از توانایی های دیگر بچه هاست. یک بچه طبیعی وقتی یک گل را می بیند، یاد می گیرد که تمام گل ها با هر رنگ و شکلی گل هستند. ولی سینا قادر به عمومیت دادن اجسام و پدیده ها نیست. کیفیت را تشخیص نمی&zwnj;دهد. تشخیص خوب و بد، مال من مال تو و تمیز و کثیف ندارد. مثلا هر نوع آب، برای او آب است. آب باران، آب داخل سیفون توالت، آب شیر یا آب حوض برای او همگی یک مفهوم را دارند: رفع تشنگی.
		</p>
<p>
			بعد از اینکه با خودم کنار آمدم و موضوع را پذیرفتم، باید اعضای خانواده و فامیل را متقاعد می کردم. پدربزرگ ها و مادربزرگ&zwnj;ها، عمه و خاله و عمو و دایی و&#8230; قبول نمی کردند، به نذر و نیاز متوسل می&zwnj;شدند، و به طور مستقیم راجع به آن با من حرف نمی زدند و فکر می کردند باید رعایت مرا بکنند. از همه تلخ&zwnj;تر و زجرآورتر این بود، و شاید هنوز هم هست، که هر یک از دوستان، آشنایان و افراد فامیل که به آدم می&zwnj;رسند، می&zwnj;گویند این حق تو نبود. یا در گوشه و کنار در مجالس از اطرافیانت و حتی از نزدیک&zwnj;ترین دوستانت می&zwnj;شنوی که تنبیه خدا یا دنیا برای آدم نادرست، داشتن یک بچه معلول است. واقعا با شنیدن این حرف&zwnj;ها، رنجش آدم صد چندان می&zwnj;شود.
		</p>
<p>
			این سوال برایم مطرح بود که چرا من؟ اما رفته رفته خودم را متقاعد کردم که من هم بخشی از دنیا هستم، مرکز دنیا نیستم که همه دنیا حول محور من بچرخد. حالا که بخشی از دنیا هستم باید به نوعی، از بیرحمی&zwnj;های آن سهم داشته باشم. در داستان بقا، آنقدر تصادف و غیرطبیعی بودن زیاد است که وقتی چیزی طبیعی است جای تعجب دارد نه آنچه غیر طبیعی است&#8230;
		</p>
<p>
			برای تربیت بچه های اوتیستیک روش های مختلف و مکتب های مختلفی وجود دارد. بعضی ها معتقدند که باید دنیا را برای آنها آماده کرد و بعضی ها هم معتقدند که باید با صبر کودک را تغییر داد تا با دنیا تطبیق پیدا کند.
		</p>
<p>
			اما به نظر من باید تغییر در هر دو جهت باشد. هم باید کودک را تغییر داد هم محیط را تا بتوان به تعادل دست یافت. نقش مادر در این بین مانند نقش یک بندباز است، چون این تعادل مثل یک خط است و ریسک اینکه از این خط به این طرف و یا آن طرف بیفتی و تعادل خودت، بچه و محیطت، اطرافیانت، و بچه های دیگرت را به هم بزنی خیلی زیاد است.
		</p>
<p>
			به طور کلی وقتی بچه اوتیستیک بزرگ می&zwnj;شود، مثل همه بچه های دیگر، مشکلاتش هم بزرگ&zwnj;تر می&zwnj;شود و هر روز مشکل جدیدی را برای خودش و اطرفیان به وجود می آورد. یادم هست روزی که سینا شروع کرد به خاراندن و زدن خودش. اوایل فکر می کردم که این مسئله یک مسئله فیزیکی است و مثلا در خانه ساس داریم که باعث خارش او می شود، یا مشکلی از این نوع. شروع کردم به عوض کردن همه چیز در خانه؛ مواد شوینده، تشک، لحاف و هر چیزی را که فکر کنید عوض کردم، اما چیزی تغییر نکرد و این علائم خودزنی و علائم خاراندن و امثال آنها بیشتر و بیشتر و بیشتر شد تا اینکه متوجه شدم که همه این علائم، علائم به اصطلاح خودآزاری، یک جور خودتحریکی و به عبارتی قسمتی از کل مشکل اوتیسم است.
		</p>
<p>
			چیزی که در این راه خیلی به من کمک کرد، صحبت با دیگران بود؛ با پدر و مادرهای دیگر، با افرادی که به صورت حرفه&zwnj;ای با این مسئله برخورد می کنند، با روانشناس&zwnj;ها، با روانپزشکان، با گفتار درمان&zwnj;گرها و افراد دیگری که می&zwnj;توانستند کمک کنند.
		</p>
<p>
			از گفتگو با آنها و مخصوصا پدر و مادرها متوجه شدم که من تنها نیستم، همه مشکلات فقط برای من نیست. پدر و مادرهای دیگری هم هستند که مشکلاتشان به مراتب بیشتر از من است. این همدردی در جمع به آدم کمک می&zwnj;کند که آرامش پیدا کند و نگرشش به دنیا عوض شود.
		</p>
<div>
<div>
				تفکر متداول در بریتانیا، معلولیت را عامل شرمساری و شرمندگی برای خود فرد معلول یا اطرافیانش نمی&zwnj;داند و پدر و مادرها بسیار راحت&zwnj;تر از مشکلات خود صحبت می&zwnj;کنند و بیشتر از هر چیزی به توانایی&zwnj;های فرزندانشان فکر می&zwnj;کنند تا به ناتوانی&zwnj;های آنها. به همین دلیل هم هزاران انجمن محلی و شهری و ملی برای انواع معلولیت&zwnj;ها وجود دارد که اعضای آنها از هم حمایت کنند.
			</div>
</p></div>
<p>
			شاید وقتی که من خاطره تعریف می کنم به صورت مثبت به قضیه نگاه می کنم ولی همیشه هم این طور نبوده، یعنی زمان هایی بوده که من خودم را ضعیف&zwnj;ترین آدم دنیا می&zwnj;دیدم که حتی در مقابل گریه بچه&zwnj;ام نمی&zwnj;دانستم باید چکار کنم. سینا خودش را می&zwnj;زد و من نمی دانستم باید چکار کنم، در بدیهی ترین چیزها مثل ارتباط چشمی، کلامی یا جسمی واقعا خودم را عاجز می&zwnj;یافتم.
		</p>
<p>
			می دانم که تمام آن لحظات، تمام آن ساعت ها، تمام آن روزها می گذرد، اما تمام نمی&zwnj;شود و حتما زمان دیگری به سراغم می آید. حتی زمان هایی هست که خیلی احساس می کنم همه چیز خوب است، همه چیز خوب دارد پیش می رود، اما چند ثانیه بعد می&zwnj;بینم که دوباره دنیا دگرگون می شود و توفان جدیدی از راه می&zwnj;رسد و ناتوانی در برقراری ارتباط باعث می شود که آرامش دنیای من دوباره به هم بریزد.
		</p>
<p>
			بعضی روزها بیشتر احساس ناتوانی، عجز و ناامیدی می کنم. با بزرگ شدن سینا و گذشت زمان می بینم که برای ارتباط برقرار کردن با او و برای اینکه مفاهیم را درک کند و احساس و وجودش را از راه منطق و کلام بیان کند، هر کاری را که ممکن بوده کرده ام و هر راهی را که وجود داشته طی کرده&zwnj;ام، اما راهی باز نشده است. همه تلاشم را کرده&zwnj;ام اما باز هم احساس ناامیدی کرده&zwnj;ام از اینکه چیزی تغییر نکرده است. بچه از نظر فیزیکی و جثه با گذشت زمان بزرگ می شود و می تواند هر لحظه برای خودش، برای دیگران و برای من خطر ساز باشد.
		</p>
<p>
			گاهی اوقات از احساس شرمساری کردن خسته شده&zwnj;ام و از اینکه دائم باید در مقابل دیگران در موضع ضعف باشم و برای کارهای سینا از بقیه عذرخواهی کنم و توضیح بدهم، طاقتم طاق شده است. گاز گرفتن بچه های دیگران، زدن خواهرش، چنگ زدن به من، با سر به دیوار کوبیدن، گاز گرفتن معلم های مدرسه، گاز گرفتن راننده&zwnj;ای که مسئول رفت و آمد اوست، همه و همه یک فشار عصبی عمیق در من به وجود آورده، طوری که هر لحظه که او از خانه بیرون می رود و یا من پیشش نیستم، این حس را دارم که ممکن است همین الان به من زنگ بزنند تا خبر جدیدی به من بدهند.
		</p>
<p>
			به طور کلی بی ثباتی رفتاری سینا، باعث بی ثباتی رفتاری و فکری من هم شده است. یک لحظه می توانم ناامیدترین و لحظه بعد می توانم امیدوارترین آدم باشم. برای لحظه ای خستگی مفرط تمام وجودم را بگیرد و لحظه بعد احساس کنم که شادی عمیقی در تمام وجودم هست. و همه اینها می تواند فقط با یک تغییر حالت سینا ایجاد شود، مثلا از یک گریه ناامیدانه به یک خنده همراه با شعف.
		</p>
<p>
			خیلی وقت ها کارهای تکراری و صداهای تکراری سینا که هیچ مفهوم و هدفی ندارند، بسیار آزاردهنده است. گاهی می توانم مغزم را خاموش کنم و آن صداها را نشنوم اما انجام این کار به طور دائم و برای همیشه، بسیار سخت است.
		</p>
<p>
			همان دوست نابینا که زمانی به من هشدار داده بود و من را به مشکل سینا واقف کرده بود، چند سال بعد گفت والدین یک بچه معلول همیشه از وضعیت او زجر می&zwnj;کشند اما شاید برای خود بچه، آن نوع معلولیتی بهتر باشد که به آن واقف نباشد و زجر دائمی نکشد. در جواب او گفتم &quot;یعنی فکر می&zwnj;کنی که سینا معلولیت بهتری از تو دارد؟&quot; جواب داد: &quot;بله.&quot;
		</p>
<p>
			در آن موقع به این فکر افتادم که همیشه بدتر هم وجود دارد.
		</p>
</p></div>
</div>
<div>
	&nbsp;
</div>
<div>
	&nbsp;
</div>
<div>
	منبع :
</div>
<div>
	<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/2013/12/131206_l20_autism.shtml">http://www.bbc.co.uk/persian/science/2013/12/131206_l20_autism.shtml</a>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اردواج من و مایک</title>
		<link>http://prt-autism.ir/fa/%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%db%8c%da%a9/</link>
		<comments>http://prt-autism.ir/fa/%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Dec 2013 16:04:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[صدیقه فراهانی]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[آسپرگر]]></category>
		<category><![CDATA[سندرم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://prt-autism.ir/fa/?p=5112</guid>
		<description><![CDATA[&#160; شو هرم مایک درسن ۴۱ سالگی تشخیص آ سپرگر داده شد من همیشه می دا نستم او آسپرگر دارد. از و قتی که دوازده سال پیش درمدرسه‌ای که زبان انگلیسی یاد می گرفتم با او ملاقات کردم . دا نشکده زبان او را تحت حمایت ما قرار داده بود . اوما را متعجب می ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p dir="RTL">شو هرم مایک درسن ۴۱ سالگی تشخیص آ سپرگر داده شد من همیشه می دا نستم او آسپرگر دارد. از و قتی که دوازده سال پیش درمدرسه‌ای که زبان انگلیسی یاد می گرفتم با او ملاقات کردم . دا نشکده زبان او را تحت حمایت ما قرار داده بود . اوما را متعجب می کرد  یک مرد کاملاً باهوش و نجیب . ا و نفردوم در بازی شطرنج در منطقه بود. من مجذوب او شده بودم واضح بود که او کمی عجیب بود . از یکی از دوستانم که روانشناسی تدریس می کرد پرسیدم که او در این مورد چه فکر می‌کند . او مطالبی در مورد آسپرگر به من داد وگفت اینرا بخوان از آن زمان من چند کودک با این سندرم را تشخیص وبه او ا رجاع داده ام . پس دوستم آنروز به بیشتر از یک فرد کمک کرد . من و ما یک چند بار با هم بیرون رفتیم , سینما،بازی اطلاعات عمومی ( ما عالی بودیم ) ومن او را در مسابقه شطرنج ( بزرگترین کنفرانس آسپر گر در جهان) همر ا هی می کر دم<br />
از آن زمان او دوست وشریک من بود و از د و سال پیش همسر من است . زندگی با مایک هرگز خسته کننده نیست. البته نمی خواهم بگویم آسان است . قبل از تشخیص اخیر من مقاله‌ای نوشتم که شوهر من آ سپرگر است ، یا من با خودخواه ترین مردجهان ازدواج کرده ام ؟ اما همه مطالب آن مقاله شوخی بود .<br />
ا وهنوزعجیب است, اما این موضوع باعث خنده من می شود و ما یکدیگر را دوست داریم . بله آ سپرگر او مشکلا تی را در زندگی کاری او به وجود می آورد . ما اکنون ا ز یک مسیر تقریبا دشوارعبور می‌کنیم اما ماندگا ریم مابا هم هستیم و بهترین دوست یکدیگریم .<br />
پسر من(از ازدواج اولم ) بایک زن دوست دا شتنی که با بزرگسالان ناتوان کارمی‌کند نامزدکرده . او از همان ا بتدا وضعیت ما یک را تشخیص داد پس خانواده من پشتیبان او هستند . دوستان من، دوستان او هستند . زیرا اورا پذیر فته اند . وقتی او کارهای عجیب و گستاخانه می‌کند آنها به من نگاه می‌کنند ولبخندی از سر دا نایى می زنند. ملاقات ، ازدواج و بودن با ما یک زندگی مرا غنی کرد<br />
به علت بهتر بود نش یا آ سپرگر بودنش، کدام ؟ ؟ ؟ ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://prt-autism.ir/fa/%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
