شما اینجا هستید: خانه » تجربیات » تجربیات خوانندگان » خاطرات لیلا

خاطرات لیلا

با درود فراوان
حدودا چهار سال پیش یعنی زمانی که پسرم دانیال دو سال و نیم داشت پی به برخی رفتارهای خاص از قبیل : بی توجهی در مقابل صدا زدنش , تماس چشمی ضعیف , بی توجهی به چیزهایی که می خواستم به او یاد بدهم , حرکات تکراری و ایجاد اصوات نامفهوم از طرف او …
مرا بر آن داشت تا موضوع را پیگیری کنم .
روزی به طور خیلی اتفاقی یک تکه روزنامه توجه مرا به خود جلب کرد ! یک سطر کوچک با توضیحات بسیار کم و ناقص در مورد ” اتیسم ” … که برای منِ سرگردان و کم تجربه ء آن روز , یک دنیا بود , پر از تمام آن سوالاتی که ذهن مرا درگیر خود کرده بود و برایشان دلیلی نمی شناختم . آن تکه روزنامه با متن نوشته شده بر آن آیینه ای بود که دانیال کوچک را به تصویر می کشید و من غرق اشک و دلشوره ولی مصمم تر از همیشه مترصد پیگیری این موضوع شدم.
رفت و آمدهای مکرر نزد متخصصین مختلف در تهران و پاسخ های گاها عجیب و مایوس کننده …
تا اینکه تشخیص نهایی داده شد . اینها برای منِ مضطرب کافی نبود پس پیگیری بیشتر را از طریق مطالعه کتب مختلف از سر گرفتم .
تا زمانی که در ایران بودم موفق شدم حدودا بیست ساعت گفتار درمانی ,رفتار درمانی و بازی درمانی در فواصل مختلف زمانی برای دانیال عزیز بگیرم تا اینکه خداوند ما را به استرالیا منتقل کرد . خداوند عزیز و مهربانم را شاکرم که به لطف او و کمک های مدرسین و مسولین محترم امروز دانیال تحت درمان های خوبی قرار دارد , هر چند که همچنان مشکلات بسیار زیادی وجود دارد و ادامه این مسیر قدرتی عظیم و فولادین می طلبد .
هدف از این متن ایجاد ارتباط با شما عزیزان و سروران و همچنین تشکر ویژه از مربی عزیز پسرم خانوم نازنین که نام فامیل ایشان را متاسفانه فراموش کردم است .
در سایه خداوند مهربان شاد و پر قدرت باشید .

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


+ نُه = 16

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

Scroll To Top